تبلیغات
بازباران - خاطراتی از اسدالله لاجوردی
 
بازباران
عصرامام خمینی(ره) عصربیداری اسلامی
درباره وبلاگ


می فروشی گفت کالایم می است /گرمی بازارمن سازونی است /من خمینی دوست می دارم /که اوهم خم است وهم می است وهم نی است

مدیر وبلاگ : سرباز روح الله
نویسندگان
نظرسنجی
درانتخابات مجلس نهم (میاندوآب ،شاهین دژوتکاب ) شمابه چه کسی رای می دهید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گفتگو با محسن رفیقدوست
نحوه آشنایی شما با شهید لاجوردی و ارتباطی كه قبل از انقلاب داشتید و ادامه آن تا زمان شهادت به چه صورتی بود؟

آشنایی بنده با شهید لاجوردی به ابتدای نهضت امام و در تشكیل هیاتهای موتلفه اسلامی برمی‌گردد و بنا به دلایلی یكی از كسانی كه بخاطر خصوصیات ویژه از قبیل ثبات عقیده و صراحت لهجه مرا جذب كرد. شهید لاجوردی بود.
آشنایی من تقریبا تا هنگام شهادت وجود داشت. بیشتر تماسمان هم به قبل از انقلاب و مبارزه و حركت در زمان طاغوت برمی‌گردد. بعد از انقلاب هم ارتباطمان حفظ شد و حتی دوره‌ای هم در سپاه شاید حدود یكسال و نیم با هم بودیم.

در این مدتی كه با شهید لاجوردی بودید. قطعاً خاطراتی ماندگار نیز برای شما مانده است كه گفتنی و شنیدنی است.


از قبل از انقلاب خاطرات فراوانی وجود دارد، اما از جالبترین آنها قضیه همزیستی با كمونیستها بود، یكی از كسانی كه خیلی محكم در مقابل این كمونیستها ایستاد، شهید لاجوردی بود. در آن زمان ما هفت نفر در یك بند قرار داشتیم كه همگی از طرفداران امام بودیم و حاضر نبودیم كه با چپی ها بصورت مشترك زندگی كنیم و بعد از این یك اتاق كوچكی بود كه ما هفت نفر را به آنجا فرستادند.

شهید لاجوردی به ما گفت: باید به نحوی عمل نماییم كه اینها كوچكترین نقطه ضعفی از ما نگیرند. مثلاً اگر آنها ورزش می‌كنند ما بیشتر از آنها ورزش كنیم، لذا وقتی كمونیستها صبح در حیاط می‌دویدند ما یك دایره می‌شدیم و بر خلاف آنها می‌دویدیم.

ایشان وقتی هم كه دادستان بود، چند بار از من دعوت كرد و با هم به بند منافقین می‌رفتیم كه خیلی از آنها هم زندانی‌های ما در قبل از انقلاب بودند.می‌رفتیم و با آنها صحبت می‌كردیم. شهید لاجوردی اعتقاد داشت اینها گمراهانی هستند كه بچه‌های خوب و مذهبی هستند تا آنجا كه ممكن است باید نجاتشان بدهیم. یك روز كه شهید لاجوردی دادستان انقلاب بود، به زندان اوین رفتم، دیدم ایشان با آن كمر شكسته تعدادی پتو را روی كمرش گذاشته و دارد می‌برد به ایشان گفتم شما با این كمر شكسته چرا این كار را انجام می‌دهید، شهید لاجوردی گفت این بچه‌ها سردشان شده است و می‌خواهم ثواب این كار برای خودم باشد.

و یا در این برخوردهایی كه با منافقین داشت. من چند جلسه رفتم و شاهد بودم كه او آنچنان مستدل صحبت می‌كرد. بحثهایی كه با اینها می‌كرد آنچنان دقیق و حساب شده بود كه همگی آنها را مرعوب و مكتوم می‌كرد. وقتی به او می‌گفتم تو چقدر مطالعه داری، می‌گفت به اندازه همان زیرشلواردوزی در بازار! ولی واقعاً دانشمند بود و خیلی خوب برخورد می‌كرد.

شیرین‌ترین خاطره‌ام از لاجوردی مربوط به سال 1368 است كه در آن زمان من و شهید لاجوردی هر دو در یك روز حكم گرفتیم. من از مقام معظم رهبری برای بنیاد مستضعفان و آقای لاجوردی از آقای یزدی برای سازمان زندانها حكم گرفت. قبل از این ماجرا یك روزی من همراه شهید لاجوردی در دادستانی بودم و به ایشان گفتم اگر از دادستانی بیرون بیایی، دوست داری در كجا مشغول شوی.

گفت دوست دارم بروم به جانبازها خدمت كنم. من وقتی كه حكم از آقا گرفتم یاد لاجوردی افتادم، گفتم بروم با او تماس بگیرم و ببینم حالا اگر دیگر در دادستانی نیست به بنیاد بیاید و با هم كار كنیم. در همین فكرها بودم. وقتی كه به خانه رسیدم گفتند آقای لاجوردی پشت خط هستند. تا گوشی را گرفتم گفت: دیدی چطورشد، من فكر كردم دوباره كسی را ترور كرده‌اند. گفتم چی شده است؟ گفت: خدا تو را گذاشت برای خدمت به بهترین خلق خدا، من را هم گذاشت برای خدمت به بدترین خلق خدا. گفتم كه ولی من معتقدم كه ثوابی كه تو می‌بری بیشتر است. گفت چطور؟ گفتم: تو می دانی كه با چه روشی از بدترین خق خدا بهترین خلق را بیرون بیاوری. نمونه‌اش را هم داریم. بچه‌های فرقان را كه مطهری را مهدورالدم می‌دانستند، به جایی رساندی که عده‌ای از آنها در جبهه شهید شدند و شاید این بهترین خاطره من و شهید لاجوردی بوده است.



ویژگیها و خصیصه‌های شهید لاجوردی چه بود؟

عمل آمیخته با عقل و راسخ بودن در دین، ویژگیهای خاص لاجوردی بود. وقتی یك مطلبی به دستش می‌رسید واقعاً برایش مهم نبود كه پای این مطلب جانش را هم بدهد.

چند روز قبل از شهادت پیش لاجوردی رفتم و گفتم: تو میدانی كه بحث حفاظت را در نظام من از اول انقلاب در سپاه شروع كردم. البته این كار را بعد از شهادت قرنی می‌خواستم شروع كنم كه بعضی از كسانی كه در سپاه بودند با من مخالفت كردند. ولی بعد از شهادت مطهری اولین محافظین برای شخصیتها را خودم انتخاب كردم و به این بحث اعتقاد داشتم كه در این شرایط حساس مسئولین نباید دم دست این جلادها باشند. ولی لاجوردی معتقد نبود كه در این شرایط او را ترور می‌كنند ولی وقتی من برای او استدلال كردم كه نه آنها دنبال ترور تو نیز هستند با عصبانیت گفت: شماها دوست دارید من در رختخواب بمیرم، من دوست ندارم در رختخواب بمیرم. گفتم این حرفت درست است ولی او می‌گفت دو مرتبه تكرار می‌كنم دوست ندارم در رختخواب بمیرم. دوست دارم شهید شوم من به برادرشان آقا سید مرتضی گفتم كه چكار كنیم البته آقای لاجوردی این مساله را قبول كرد و از فردای آن روز با دوچرخه به محل كارش نرفت. اما ایشان باز هم بدون محافظ بودند.

از دیگر ویژگیهای لاجوردی، اعتقاد عمیق به ولایت بود. یادم می‌آید در زندان یكی از بحثهایی كه بین بچه‌های مذهبی وجودداشت درسهای ولایت فقیه حكومت اسلامی امام بود. كه آقای لاجوردی راجع به این موضوع تسلط خوبی داشت. واقعا در آن جمعی كه ما بودیم اول آقای لاجوردی و بعد هم انصافاً آقای بادامچیان مسلط بر این بحث بودند.

این یكی از ویژگیهای شهید بزرگوارمان لاجوردی بود كه خود من استفاده‌های بسیاری را ، حتی تا همین امروز و در میان بحثهایی كه ولایت فقیه چیستو از این قبیل مسایل برده‌ام. مساله ولایت واقعا در خون لاجوردی جریان داشت و آن را در زندگیش به اجرا در آورده بود. از دیگر افرادی كه در حال حاضر همانند آقای لاجوردی روی این بحث تسلط دارد آقای عسگراولادی است كه واقعاً این مطلب را هضم كرده‌اند.

لاجوردی یك معلم بود نه زندان‌بان، معلم بود نه دادستان انقلاب یكبار شهید لاجوردی من را صدا كرد و به من گفت: كه فلانی یك عده بخاطر بدهی در زندان هستند به نظر تو با آنها چه كنیم؟ دولت باید یك سیستمی را طراحی كند و بدهی‌های اینها را بدهد. من گفتم صحبتی كه با آقای هاشمی كرده‌ایم و ایشان قول داده‌اند هر رقمی كه ما جمع كردیم ایشان دوبرابر آن رقم را به ما بدهند. كه در حال حاضر ثمره آن همین تشكیلاتی است كه آقای جولایی اداره می‌كند. مبتكر این فكر لاجوردی بود كه برای زندانیان و بدهكاران و مشكل‌دارها پول جمع می‌كرد. و یا یكبار با هم به كانون اصلاح و تربیت رفتیم. من خیلی كم گریه می‌كنم ولی وقتی نشستیم بچه‌ها روی سر او ریختند، دیدم كه این مرد زندانبان آمده اینجا ولی اصلا بچه‌ها مثل اینكه بابای واقعی خودشان رادیده‌اند اینها نمونه‌ای از جاذبه‌های روحی و اخلاقی لاجوردی بود.

یك خاطره‌ای كه بسیار جالب است برایتان بگویم، قبل از انقلاب یك موقعی ما را آوردند زندان قصر، قرار شد كه یك بحثی بین ما و مجاهدین خلق صورت بگیردتا بلكه به تفاهم برسیم مدت زمانی حدود سه ماه آنها با ما چانه می‌زدند كه شما قبول كنید كه سران ما شهید شده‌اند، ما هم می‌گفتیم كه مگر ما خدا هستیم. ما نسبت به شما و عقایدتان مشكل داریم و بالاخره آنها كوتاه آمدند. طرف بحث از جانب ما من بودم و از طرف مجاهدین خلق، موسی خیابانی آمده بود و چون تحت كنترل بودیم نمی‌توانستیم خیلی مسایل را باز كنیم كه حرفهایمان را با هم بزنیم.

یادم هست آقای لاجوردی می‌گفت كه شما دو بحث را اول مطرح كن. اولین چیزی كه با اینها مطرح می‌كنی مسئله تقلید باشد. ببین راجع به تقلید چه عقیده‌ای دارند. این مباحث 32 روز طول كشید و من مرتب توسط لاجوردی و شهید رجایی و دوستان دیگر تغذیه فكری می‌شدم. او هم با دوستانش جلسه می‌گذاشت. آخر سر به آنجایی رسیدیم كه آنها به مسئله تقلید معتقد نیستند. لاجوردی می‌گفت كه من این مساله را از اول می‌دانستم، یك نكته‌ای را عرض كنم بعد از پیدایش مجاهدین خلق قبل از انقلاب دو تن از رفقای ما قبل از انقلاب قبل از همه فهمیده بودندكه اینها انحراف دارند و به بیراهه می‌روند و از همان اول در برابر اینها موضع گرفتند یكی شهید لاجوردی بود و دیگری شهید اسلامی كه هر دو هم شهید شدند. شهید اسلامی قبل از تغییر مواضع آنها خانه ما آمد و دست روی قرآن گذاشت و گفت به این قرآن قسم اینها كمونیست هستند و این مساله را آن زمانی كه من با لاجوردی هم بند شدم با صحبتی كه با هم داشتیم فهمیدیم اینها كمونیست هستند.



بعد از پیروزی انقلاب یك نامه‌ای در روزنامه اطلاعات دو روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری سال 58 چاپ شد كه این نامه بسیار واضح بود و بر خلاف دیدگاه اغلب جامعه در رد بنی‌صدر نوشته شده بود و امضا حضرتعالی و آقای لاجوردی و یك سری از بزرگان نظام پای آن بود راجع به نامه توضیح دهید.

اولین برخوردی كه من با بنی صدر داشتم مربوط به آن زمانی است كه او عضو شورای انقلاب شده بود و ماهم سپاه را درست كرده بودیم.

مرحوم شهید بهشتی كه واقعاً یك انسان كامل بود به من گفت كه آقای بنی صدر خیلی اصراردارد شما را ببیند، همان اوایل پیروزی انقلاب بود. بالاخره قرار شد ما برویم منزل ایشان و ما ساعت 8 صبح به خانه ایشان رفتیم و در زدیم كه یك خانمی بی حجاب در را باز كرد. من فكر كردم كه عوضی در زده‌ام دومرتبه كاغذ را در آوردم دیدم همان است فكر كردم این خانه دو طبقه است كه دو طبقه هم بود. دو مرتبه در زدم همین خانم در را باز كرد.

گفتم منزل آقای بنی صدر، گفت: بفرمایید. گفتم آقای بنی صدر هستند. گفت حمام تشریف دارند، رفتم داخل و همان دم در نشستم و لحظه‌ای بعد بنی صدر با همان حوله از حمام بیرون آمد و روبروی من نشست همان خانم هم با همان وضع در كنار ما نشست. من دیگر چیزی نفهمیدم. هر چه فكر می‌كنم در آن جلسه با بنی صدر چه گفتم یادم نمی‌آید. به قول خودمان خدمت شهید بهشتی، گفتم: آقا من را كجا فرستادی. گفت چطور، گفتم: چنین صحنه‌ای را من دیدم ایشان رفت و تو فكر و گفت انا لله و انا الیه راجعون ما اینها را و چیزهای دیگر را از بنی صدر می‌دیدیم و سابقه‌اش را در خارج هم داشتیم و معتقد بودیم كه او برای ریاست جمهوری مناسب نیست. وقتی در جلسات می‌نشستیم یكی از كسانی كه در این قضایا واقعاً محكم بود لاجوردی بود كه منجر به آن اطلاعیه شد، بعد هم كه بنی صدر نبوده است پس از انتخاب بنی صدر امام مرتب می‌گفتند كه یازده میلیون به بنی صدر رای داده‌اند، بگذارید تكلیف آن یازده میلیون روشن شود، واقعاً هم همینطور شد. مرحوم لاجوردی با آن شناختی كه داشت. از همان اول بابت قضیه بنی صدر محكم بود و البته ما هم خیلی جدی بودیم.



حاج آقای رفیقدوست، وقتی به آن روزها برمی‌گردیم و تاریخ را ورق می‌زنیم، می‌بینیم در جلساتی كه از طرف حزب جمهوری اسلامی برگزار می‌شد. شما در كنار شهید لاجوردی قرار داشتید. قضیه این جلسات كه مسئولین حزب برای اعضایشان صحبت می‌كردند چه بود؟

بنا به دلایلی همان روز كه حزب تشكیل شد و در مسجد حضرت امیر(ع) ثبت نام می‌كردند. من رفتم و ثبت نام كردم. ولی بعد كه تشكیل حزب با تشكیل سپاه تقریبا همزمان شده بود (حدوداً سه روز بعد از تشكیل حزب، سپاه نیز تشكیل شد) و امام حكم سپاه را به آقای لاهوتی دادند، چند نفر از بزرگان، مرحوم شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید مفتح، آقای خامنه ای و آقای هاشمی من را خواستند و گفتند كه مسئولیت شما در سپاه است. لذا من بعضا در جلسات حزب شركت می‌كردم، آن هم نه به عنوان عضو، چون من عضو حزب نشدم مخصوصا بعد از آنكه امام هم فرمودند كه سپاهیان به هیچ عنوان در داخل هیچ حزبی نباشند واعتقاد خود من هم از همان اول این بود كه سپاهیان، حزبی نباشند.

در جلسات قبل از انقلاب، اردوهایی بنام اردوی سبزه داشتیم كه همه دوستان همفکر با هم جمع می‌شدیم و یك جایی هم در كرج داشتیم، با آنها می‌رفتیم و راجع به مسائل مختلفی صحبت می‌كردیم. اتفاقاً هر گاه یك روحانی و یا بزرگی حضور نداشت، یا من سخنرانی می‌كردم یا شهید لاجوردی.

در اخرین جلسه اردویی سخنران ایشان بود و شروع كرد از من انتقاد كردن، آن موقع من وزیر سپاه بودم، ایشان می‌گفتند چرا دو روز است درسپاه در اتاق در بسته‌ای نشسته ای و باید در اتاقت باز باشد. خلاصه به من فرصت دادند و من شروع كردم از خودم دفاع كنم. گفتم كه اگر من بخواهم این كار را بكنم، نمی‌توانم كاری از پیش ببرم اگر در اینجا برای سپاهی ها نوبت نگذارند، اصلا كارها پیش نمی‌رود. قبلا در اتاق من باز بود، اما واقعا برای پیشبرد كار مجبور شدم كه این كار را بكنم. البته یكبار دیگر هم در بنیاد مستضعفان این انتقاد را به من داشتند كه من پاسخ آن را دادم.

شما اشاره كردیدكه ایشان در زمانی كه دادستان انقلاب هم بودند، در جبهه‌ها حضور داشتند حضور ایشان چه تاثیری در روحیه رزمندگان داشت؟

در آن زمان من به شهید لاجوردی گفتم كه اگر دادستانی را كنار بگذاری، می‌خواهی چه كاری انجام دهی؟ گفت: می‌خواهم به جانبازها خدمت كنم و به رزمنده‌ها علاقه داشت. چند باری هم كه آمد جبهه روی بچه‌ها خیلی اثر داشت. من در جبهه دو بار بیشتر با ایشان برخورد نداشتم، ایشان بیشتر در غرب بودند و من در جنوب، وقتی ایشان برای بچه‌ها صحبت می‌كرد، خیلی روی بچه‌ها اثر داشت. ایشان علاقه‌ زیادی به رزمنده‌ها، دفاع از اسلام و مبارزه با ظلم داشت لذا تا فرصتی دست می‌داد خودش را به جبهه می‌رساند.

شهید لاجوردی در مدت حضورشان در جبهه‌ها، گاهی اوقات تعدادی از نیروهای دادستانی را در اوج درگیریهایی كه با جریان نفاق بود، با خود به جبهه‌ها می‌آوردند، بنظر شما علت این كار شهید لاجوردی چه بود؟

هنری كه ما در طول هشت سال جنگ داشتیم این بود كه تقریبا سه میلیون نفر را در دفعات مختلف، از شهرها به جبهه‌ها فرستادیم. حالا ممكن است یكی، ده بار رفته باشد و دیگری یكبار. اما اكثر رزمنده‌ها، همین كه برای اولین بار پایشان به جبهه می‌رسید، صحنه‌ها و وقایعی را می‌دیدند كه آنها را مجذوب خود می‌كرد. چون یكی از ویژگیهای جبهه‌های ما این بود كه تلاش می‌كرد جبهه‌های صدر اسلام را تكرار بكند و واقعاً همینطور بود. یعنی بحث غذا، آب و مسایلی از این دست عموماً برای بچه‌ها مهم نبود و كمتر كسی اعتراض داشت.

آن موقع كه بحث آزادسازی بستان مطرح بود، راهكارهای مختلفی را بررسی كردیم و به این نتیجه رسیدیم كه باید عده‌ای روی مین می‌رفتند و محور را پاك می‌كردند، یا اینكه عملیات به تاخیر بیفتد. همین كه ما اعلام كردیم داوطلب می‌خواهیم برای روی مین رفتن، همه بلند می‌شدند و ما یك تعداد را انتخاب می‌كردیم كه عموماً هم شهید می‌شوند. با این كار، راه باز شد و بستان را آزاد كردیم. یك همچنین جایی و چنین دانشگاهی، برای یك انسان دانشمد مثل لاجوردی، فراموش نمی‌شود قطعاً وقتی كارمند دادستانی به این دانشگاه می‌آمد و دوره‌ای می‌ماند و باز می‌گشت، به هر چه معتقد بود، معتقدتر می‌شد و شهید لاجوردی از این كلاس درس، نهایت استفاده را برای تربیت نیروهایش می‌برد.

متاسفانه بعضاً اینگونه شایعه می‌شود كه شهید لاجوردی، انسانی بی عاطفه و سنگدل بوده است و با زندانی‌ها برخوردهای مناسبی نداشته است. لطفا قدری از ویژگیهای حقیقی لاجوردی در این زمینه‌ها را كه بعضاً ایجاد شبهه كرده است، بیان كنید.

همانطور كه گفتم، لاجوردی شبیه مولایش بود، او شبیه مقتدایش امام خمینی (ره) بود. من از یكی از عملیاتها كه آمدم، رفتم جماران خدمت حضرت امام (ره) و گزارش دادم بعد رفتم هیات دولت و بعد هم پیش شهید لاجوردی در آن عملیات، خیلی از نیروهای ما شهید شده بودند، وقتی گزارش عملیات را خدمت حضرت امام عرض كردم، ایشان آنچنان ناراحت شد كه به گریه افتاد. آنجا امام فرمودند كه ما باید افتخار كنیم كه در زمانی قرار گرفته‌ایم كه امتحانش با شهادت است و پناه ببرید به خدا، از روزی كه باب شهادت بسته شود. لاجوردی هم چنین روحیه لطیف و حساسی داشت. در مورد زندانیها هم باید بگویم كه انصافاً لاجوردی زندان را تبدیل كرده به كلاس انسان سازی، لاجوردی آبرویش را گرو می‌گذاشت تا برای یك زندانی مستضعف كه بدهی مالی داشته و از عهده آن بر نیامده پول جمع كند تا او آزاد شود. حالا این آدم، آدم خشنی است! البته لاجوردی در مقابل برخی از مجرمین، مصداق اشداء علی الكفار بود و از حدود اسلامی، تخطی نمی‌كرد.

تفكر شهید لاجوردی در شیوه اداره امور و شیوه زندگی شخصی‌اش چگونه بودكه از وضع موجود بسیاری از مسئولین، فاصله زیادی داشت؟

لاجوردی در این زمینه، روحیه منحصر به فردی داشت. ایشان به من انتقاد می‌كردند كه ساختمان محل كار را نباید اینقدر تشریفاتی درست كرد. به ایشان گفتم كه هر كاری، لازمه خودش را دارد، بالاخره كارهای مختلف را نمی‌شود یك جور انجام داد، لاجوردی در این امور خیلی دقیق از امام خمینی (ره) تبعیت می‌كرد. امام خمینی (ره) از اول كه می‌خواستند به ایران بیایند، به ما دستور دادندكه جایی را در جنوب شهر برایم پیدا كنید كه مال كسی نباشد، ما هم مدرسه رفاه را انتخاب كردیم و امام (ره) در آنجا مستقر شدند.

لاجوردی سعی می‌كرد در این امور، نمونه باشد، البته من معتقدم كه یك مقدار افراطی عمل می‌كرد. لاجوردی وضع زندگیش خیلی هم بد نبود، اما ساده زندگی می‌كرد، دوچرخه‌ای سوار می‌شد و روش مخصوص به خود را داشت كه از این جهت بسیار شبیه مرحوم رجایی بود.

آیا خلاء وجود شهید لاجوردی در بین نیروهای انقلاب پر شده است؟

بالاخره تمام بزرگانی راكه از ما گرفتند، خلاء حضورشان حس می‌شود. فقدان شهید مطهری در مسایل فكری را چه كسی جبران كرده؟ در مسایل مدیریتی، فقدان شهید بهشتی را چه كسی جبران كرد؟ فقدان زندگی مردمی و ساده زیستی شهید رجایی را چه كسی جبران كرد؟ آن كاری كه لاجوردی در امور قضایی و زندانبانی كرده آن كارهایی كه در موتلفه و حزب جمهوری كرده، چه كسی می‌تواند جبران كند؟ قبلاً هم گفتم، من لاجوردی را یك دانشمند سطح بالا می‌شناختم كه مدتها شاگردش بودم. لذا فقدانش قطعاً حس می‌شود.

جناب آقای رفیقدوست به عنوان آخرین سئوال بفرمائید كه چگونه از ماجرای شهادت آقای لاجوردی با خبر شدید؟

وقتی تلفنی خبر شهادت ایشان را به من دادند، چند دقیقه‌ای حالت بغض داشتم. لاجوردی به من گفته بودكه دوست ندارم در رختخواب بمیرم و به چیزی كه از خدا می‌خواست، رسید. او می‌گفت من محافظ احتیاج ندارم. ولی ما بی‌عرضگی كردیم كه برایش محافظ نگذاشتیم. البته من آن روز در جایگاهی نبودم كه بتوانم این كار را بكنم، اما به هر حال ایشان زیر بار نمی‌رفت كه محافظ داشته باشد.



نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
جمعه 4 شهریور 1390
سرباز روح الله